X
تبلیغات
...من یک دختر هوسیم...


...من یک دختر هوسیم...

من جنس دوم نیستم

کـــاش مــــن گـاهی مــ ــ ـــ ــرد بــودمـ ...

مـیشد تــنهایـیم را بــه خـیابــان بـیــاورمـ ...

سیـــــگار
ی دود کـنم و نــگــران نـگــــاه هـایِ مَــردم نبـــاشمـ ...

کـــاش مـــــن گـاهی مــ ــ ـــ ـرد بـودمـ ...

میــشـد شادی ام را بــه کوچـه ها بــریـزمـ ،

بــــا صـدای بـــلنـد بـخنــدمـ

و هـیچ مــاشیـنی بــــرایِ ســـوار کــردنم تـــرمـــز نـــکنـد ...!!!
| جمعه هفتم بهمن 1390| 16:33 | dokhtare-hava30|

 
زن عشق می كارد و كینه درو می كند...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی...

برای ازدواجش  در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است...

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر...

و هر روز او متولد میشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند...

 چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان...

 جوانی بر باد رفته اش را می بیند...

و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد

سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده...

 و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...

و اینها همه...

 كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این, رنج است...

 دکتر علی شریعتی

| دوشنبه نوزدهم دی 1390| 8:31 | dokhtare-hava30

 

...تولدم مبارک...

| دوشنبه دوازدهم دی 1390| 19:1 | dokhtare-hava30|

 

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟”سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود




زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!“

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

اما من دیگر:



احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم.

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی.

احتیاجی ندارم که توحامی باشی

خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم.

با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم.

من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم

من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم.

به
من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا
نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی

گذشت
آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و
درغیر اینصورت ترشیده می شدند و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند.

امروز تو برای هم گامی بامن(و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی.

حقوقم
را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به
قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هر قیمتی به تو نخواهم فروخت.

روزگاری
می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید
همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود. هرگاه
مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد.ممکن است دوست و
همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد.


| سه شنبه ششم دی 1390| 16:39 | dokhtare-hava30|

 

آذر ماه سال ۸۵ ساعت ۷.۳۰ صبح بود... خانوم مدیر تمامی دختران دبیرستان را در آن سوز و سرما در صف نگه داشته بود...یکی از مجتهدین بالا مقام حوزه ی علمیه ی قم که از قضا خرش زیاد میرفت این همه راه را به شهر ما آمده بودند تا در آن هوای سرد ما را ارشاد کنند...

با لحن کشدار و کسل کننده ای شروع به صحبت کرد...

خیلی ها به حرفهایش توجه نمی کردند و کتاب درسیشان را می خواندند... امتحان مستمر داشتیم...

معاونین بین صفها همانند سرباز صفر کشیک می دادند و رژه می رفتند و کتاب های بچه ها را می گرفتند... اما جلوی افکارو ذهن ما را نمی توانستند بگیرند...

من که اصلا حوصله ی حرفهای تکراری یشان رانداشتم... داشتم به پارکینگ ماشین های معلمان نگاه می کردم... به ۲۰۶ حاج آقا نگاه می کردم... از رنگش خوشم آمده بود... بادمجانی بود... این رنگ را زیاد ندیده بودم و برایم تازگی داشت...

در همین افکار و اوهام بودم که حاج آقا جمله ای گفت که توجهم را جلب کرد...

-...در روایات آمده است که امام علی (ع) فرمودند  زن نصف عقل است... یعنی عقل زن معادل نیمی از عقل یک مرد است...

دخترها چپ چپ به حاج آقا نگاه می کردند و اعتراض ها و پچ چ ها بالا گرفت...

به ریشهای حاج آقا خیره بودم و غرق افکارم... یعنی این مجتهد بالا مقام ! عقلش به اندازه ی دو برابر ماری کوری است؟! نه... این حاج آقا حتی عقلش نمی رسد که همچین جمله ای را در جمع دختران نوجوان و تازه به بلوغ رسیده نگوید... عقلش نمی رسد که با این حرف خیلی ها از اسلام زده می شوند ارشاد و هدایت پیشکشتان شود!

این همه سال درس خواندی و با تفسیرهای نادرستت خیلی ها را گمراه کردی...با پول بیت المال برای خودت ۲۰۶ خریدی... این همه ادعایت می شود اما نفهمیدی که برداشتتان از جمله ی امام علی (ع) اشتباه بوده! چه می خوانید شما؟!

من آن زمان یک دختر ۱۴-۱۵ ساله بیش نبودم اما معنی این جمله را درست فهمیدم و معنی درست این است که: نیمی از عقل یک مرد را یک زن رهبری می کند... چون زنها با سیاست های زنانه این کار را خوب بلدند... در شاهنامه ی فردوسی وقتی که پدر سیاوش به همسر و پسرش شک کرده بود گفت: چو فرزند و زن باشدم خون و مغز... معنی این مصراع این است که همسر من حکم مغز و عقل مرا دارد!

بحث برایم جالب شده بود...

خیلی از دختر ها گفتند: ما خیلی امام علی را دوست داریم! چرا این حدیث را گفته؟

و اما جواب بسیاااااار فقیهانه ی حاج آقا: دلیلش این است که زن ها ۱ هفته از یک ماه را به خاطر عادت ماهانه نماز نمی خوانند! به همین خاطر عقلشان نصف مردان است!

حرفش کامل نشده بود که من با صدای بلندی خندیدم ...مدیر و معاونین چپ چپ به من نگاه می کردند و تهدید می کردند

با صدای بلندی گفتم: در کشورهای غربی زن ها حتی یک روز سال هم نماز نمی خوانند چرا زنان آنها از نظر بار علمی از زنان مسلمان بالاترند؟!

....

قضاوت با خودتان

| دوشنبه پنجم دی 1390| 18:9 | dokhtare-hava30|

فكـــر میكردم تـو هـمــدردی ...

ولـی ... نـه!

تــو هـم دردی . . .

| دوشنبه پنجم دی 1390| 12:40 | dokhtare-hava30|

ایــن تــو نیسـتی

که مـرا از یــاد بـرده ای !

ایـن منــم

که به یـادم اجـازه نمی دهـم

حتی از نزدیکی ذهــن تو عبــور کنـد ...

 

صحـبت از فراموشـی نیسـت . . .

صحـبت از لیـاقت است !!!

 

| دوشنبه پنجم دی 1390| 10:30 | dokhtare-hava30|

تمـــام غصــه هــایــی را کـــه بــرایـــت خـــوردم
بـــــالا اوردم!
طـــعـــم بـــیهودگـــی مــیــداد.....!
دلــــم را بـــالا مــی اورم


بــا ایـــن انــتخـــابــــش........!
| یکشنبه چهارم دی 1390| 19:15 | dokhtare-hava30|

 

به خودم حس خوبی ندارم...

 همه چی از ۱۰ سالگیم شروع شد...

خوب یادمه...

از همون وقتی که برای اولین بار عمو بدجنسه (عموی پدرم که مردی ۶۰ ساله بود) رو دیدم...

عمویی که به خاطر اخلاق زشتی که داشت تمام فامیل حدود ۱۲ سال باهاش قطع رابطه کرده بودن...

 بزرگان فامیل عقیده داشتن که اون اخلاق زشتش رو کنار گذاشته

و به همین خاطر پا پیش گذاشتن

و همگی کدورت ها رو کنار گذاشتن...

از اون روز به بعد توی تمام مراسمای خانوادگی عمو بدجنسه و سه پسرش هم حضور داشتن...

قبلش دلیل این قطع رابطه ی۱۲ساله رو نمی فهمیدم... 

اما خیلی زود فهمیدم...

هرگزیادم نمیره...

از همون روز اولی که عمو بدجنسه منو دید

صورتمو مسخره کرد...

اتفاقا از ۸-۹ سالگی زشت شده بودم و شرایط واسه مسخره شدن توسط عمو بدجنسه و پسر بزرگش(پیمان) فراهم شد...

یادم نمیره توی جمع دختر و پسرای فامیل چطور تحقیر می شدم

به خاطر صورتی که خدا بهم داده بود...

صورتی که به خاطر داشتنش حق انتخاب نداشتم...

 حتی بچه کوچیکای فامیل از عمو بدجنسه یاد گرفته بودن که منو مسخره کنن! 

نمیدونم چجور میتونستم اون تمسخرهارو توی اون سن کم و حساس تحمل کنم؟

 خودمو قوی نشون می دادم

و سعی می کردم بغض خودمو حداقل تا خونه نگه دارم

هیچوقت فامیل و نه پدر ومادرم اشک منو به خاطر این مسخره شدنا ندیدن...

البته اون مرد بدجنس و پسرش جلوی پدر و مادرم منو مسخره نمی کرد

تا باز دشمنی پیش نیاد...

منم چیزی از این عذابها بهشون نمی گفتم

از همون موقع از جمع فراری شدم...

گوشه گیر بار اومدم... 

میترسیدم توی جمع حرف بزنم...

میترسیدم مسخرم کنن

و دیگه نتونم جلوی بغضمو بگیرم...

یادمه که هروقت از مجالس خانوادگی برمی گشتیم

 من با عجله

و جوری که کسی متوجه نشه

میرفتم تو اتاقم

و زیر پتو

 یواشکی

گریه می کردم...

از آیینه فراری شدم...

از همون سن

با حسی به نام ((تنفر)) آشنا شدم...

از همون سن یاد گرفتم

قوی باشم و تودار...

فهمیدم زندگی به قشنگی رویاهای بچه گونه نیست...

همیشه

و همه جا

آدمایی هستن که یه چیزیو ازت بگیرن

اون مرد بد جنس بچه گیمو گرفت...

تو هم حس پاکی که بهت داشتمو...

| یکشنبه چهارم دی 1390| 14:47 | dokhtare-hava30

نگران نبودنت نباش نفرینت نمی کنم

همین که دیگر جایت در دعاهایم خالیست

برایت کافیست . . .

| شنبه سوم دی 1390| 19:46 | dokhtare-hava30|

آنقـدر مـرا ســرد کــرد از خودش ...

از عشــق . . .

که حـالا به جای دل بستـن ، یخ بسـته ام!

 

آهــای!!!

روی احسـاسـم پا نگـذارید . . .

لیـز می خورید !

| شنبه سوم دی 1390| 18:26 | dokhtare-hava30|

 

یادم میاد اون موقع ها دل خوشی ازش نداشتم... تا اسمشو می آوردی سکوت می کردم و حسادتم رو تو خودم می ریختم... شاید حوصله ی بحث راجع به اون رو نداشتم... شایدم چون قانعم نمی کردی که هنوز عاشقش نیستی دلم نمی خواست راجع بهش صحبت کنی...

می گفتی فامیله! من می گفتم فامیل دووره! می گفتی اگه زیاد میرم خونشون به خاطر اینه که با داداشاش رفیقم! میگفتم: داداشاش مشکلی نیست! چرا با اون صمیمی هستی پس؟ می گفتی رابطمون خواهر و برادریه! و من هیچی نگفتم... اون موقع ها معنی رابطه ی خواهر و برادری رو درک نمی کردم... البته الانم درک نمی کنم!
حتی زمانی که گفتی داییت اومده پیشت تا راجع بهش صحبت کنه بازم سکوت کردم... گفتی داییت اومده پیشت تا ازت اجازه بگیره تا بره خواستگاری پریسا!! پرسیدم چرا از تو؟! گفتی: خوب من زیاد میرم خونشون اون یه فکرایی کرده! گفتی من اگه واقعا پریسا رو می خواستم به داییم می گفتم من دوستش دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم..

حتی بعد از ازدواج پریسا با داییت قانع نشدم... تو هیچی نداشتی اون موقع همش ۲۲ سالت بود! نباید هم به ازدواج بااون فکر کنی...

خیلی خودخوری می کردم... بروز نمی دادم... هیچوقت متوجه معنی سکوتم نشدی...

هنوز یادمه که حتی بعد از ازدواج داییت با پریسا ارتباطت رو باهاش حفظ کردی... بهش زنگ می زدی... باهاش درد و دل می کردی... بهش کمک می کردی تا درست با شوهرش رفتار کنه! این همه خیرخواهی لازم بود؟ توکه می دونستی من حساسم یکم کوتاه می اومدی...ازش متنفر شده بودم... دختره ی بیچاره... حتی یه بار هم ندیده بودمش!

از ته دل از خدا خواستم که کاری کنه پریسا از تو دور شه! کاری کنه که پاشو از زندگیت بکشه بیرون!

آذر ماه بود که خیلی یکدفعه ای زنگ زدی و گفتی: پریسا فوت کرد...

چی؟

گفتی: یه مدت بود دوتایی می دید... بی حال شده بود... تا اینکه دو سه روز پیش بیهوش شد و بردیمش بیمارستان... گفتن حمله ی عصبی بوده... اونم به ساقه ی مغز! میگن ام اس بوده و ...

هیچوقت یادم نمیره شبی رو که به خاطر پریسا تمام شب گریه کردم...

 

 

| شنبه سوم دی 1390| 18:23 | dokhtare-hava30|

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !


خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

| جمعه دوم دی 1390| 22:43 | dokhtare-hava30|

De$ign:khanoomi